شهر توپها
دیروز رفته بودیم خرید تو فروشگاه برات یه توپ خریدم چون توپ قبلیت طبق معمول خیلی زود کم باد شد (بدلیل کیفیت بالای جنسهای کشور دوست و همسایه کمی اونورترمون چین ) و خیلی زود کوچیک و کوچیکتر شد و من انداختمش دور
دیشب در حالیکه داشتی میخوابیدی : مامان توپ قبلیم چی شد
من: کم باد شد و رفت تو شهر توپها
شما : چطوری رفت
من : شوتش کردم تو شهر توپها
شما : حالا مامان داری راست میگی یا همینطوری میگی
من : نه کم باد شد انداختمش دور دوست داری راستشو بهت بگم یا همون شهر توپها بهتره
شما : همون شهر توپها بهتره پس این حرفتو پاک میکنم و با حالت پاک کردن تخته سیاه دستت رو بردی جلوی صورتت و خاطره دور انداختن توپتو پاک کردی و گفتی که همه ی چیزای بد رو اینطوری پاک میکنی و من ازت پرسیدم حتی اتفاق بدی که دیروز افتاد و شما گفتی همه ی خاطره های بد رو و من مطمئنم که اینطوری نمیشه و شما همه چیز رو یادت میمونه و بخاطر درک بالات برای تسلای من میگی و اینطور رفتار میکنی .
همه ی مادرها وقتی نگاه به بچه هاشون میکنن میگن قربون دست و پای بلوریت منم مستثنا نیستم ولی هیچ وقت نمیتونم انکار کنم که چقدر شعورت باعث افتخارم میشه
خدایا بخاطر تمام داده ها و نداده هایت ازت ممنونم



شهر توپها
